X
تبلیغات
لعل یار

لعل یار

عقیق مذاب


عقیق مذاب


 ابریست   آسمان   دلم، آفتاب   کو؟
تاریک شد جهان من آن ماهتاب کو؟

در حلقه های زلف، که می بست پای دل
آن حلقه ها کجا شد؟ آن پیچ و تاب کو؟


شب ها خیال قامت او را به بر کشم
در چشم مست عاشق بیتاب خواب کو؟

عمریست بی نصیبم از آن بادهء نگاه
تا وارهاندم ز فلک آن شراب کو؟

گفتم که عشق، گفت گناهیست هوشدار!
یارب چه مذهبی بودش؟ گو کتاب کو؟

عذریست خوش ورا و عذابی عجب مرا
ورنه در عشق هرچه بود جز ثواب کو؟

پروانه ییست عاشق و بر شمع روی یار
جز سوختن دگر چه کند، انتخاب کو؟

از پاره های سینه ام او را خبر کنید
پرسد گر از شما که در اینجا کباب کو؟

بربادم از فراق در این ورطه خاک کو؟
آتش گرفتم از غم هجرانش آب کو؟

مردم در آرزوی پری چهره یی اثیم
جان بخش جرعهء زعقیق مذاب کو؟

 

 

+ نوشته شده در  Tue 26 Nov 2013ساعت 22:21  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

عشق آفرین

 

 

 

خدای عشق من

 

خدای عشق من از دور پنهان دیدنت نازم

به پاس خاطر من زیر لب خندیدنت نازم

تو خورشید منی من شبنمم، وانگه که میتابی

ز خود تا آسمان ها می روم، تابیدنت نازم

همی دانم که می دانی و می دانی که می دانم

به من، پنهانی از من، عشق ها ورزیدنت نازم

چنان نازکتری از برگ گل نازک مزاج من

که در آغوش گل خوابی، چنین خوابیدنت نازم

ندارم تاب دوری بیش از این بس کن جفا آخر

به جای سیلی هجران به رو بوسیدنت نازم

شتابان می خرامی جان من زافتیدنت ترسم

اگر افتی، به  آغوش اثیم  افتیدنت  نازم

 

 

مه آن خم ابرو که تو داری، دارد؟

سنبل شکن مو که تو داری، دارد؟

سوسن اگرش زبان هزاران گردد

آن گوهر لولو که تو داری، دارد؟

 

چشمان فسانه گو نداری؟ داری

لب های بنفشه بو نداری؟ داری

در صورت آدمی که بهتر ز پری

اما به فراق خو نداری؟ داری

 

میل ار به بت خوش خط و خالی کردم

دل شاد به گیسو و جمالی کردم

این حکم قضا بوده و من فرمان بر

عیبم مکن ار شوق وصالی کردم

 

عمریست جدا ز تو نفس می شکنم

این بادیه را جرس جرس می شکنم

چون مرغ گرفتار به ذوق گلشن

با بال شکستهء  قفس می شکنم

 

عمریست که غم یار دل محزونست

دل نوحه گر و نوحه ز حد بیرونست

هر سطر که خامه ام نویسد خونست

غمنامهء  عاشقان  بیدل  چونست

 

مجنون ز غمم همیشه دل پر خونست

آری  غم  من  فزونتر از مجنونست

بود  او  را  لیلی  وفا دار  و  مرا

یاریست که تشنه تشنه ام در خونست

 

در هجر کسی چه ساز و سوز است مرا

روزم چو شبست و شب چو روز است مرا

شکر است که در ظلام شبهای فراق

شب زآتش دل چه دلفروز است مرا

 

 

 

 

 غزل های فراقی

 میم از جام وصلت بخش ساقی

که  ننویسم  غزل های  فراقی

مرا شور وصال توست در سر

به  دیداری  ببخشم  عمر باقی

به این محزون یک سانند جانا

نوا های  حجازی  و عراقی

همی پوشی رخ از امیدوارت

ولی  خواهم ترا  دید  اتفاقی

تویی  تنها  امید  زندگانی

به این کهنه رباط نه رواقی

به حکم دلبر خودخواهء خوشگل

سرودم  چند  مصراع  فراقی

ولیکن نازنین  عشق آفرینا

اثیمت را مسوزان اشتیاقی

 

 

هر چه کنی بکن مکن

هرچه کنی بکن، مکن ترک  من ای نگار من

هرچه خوری بخور، مخورفریب غیر، یار من

هرچه بَری ببَر،  مبَر دل ز بر رقیب من

هر چه بُری ببُر، مبُر عهد من و قرار من

هر چه شوی بشو، مشو دلبر کس به غیر من

هر چه زنی بزن، مزن خنده به روزگار من

 هرچه دهی بده، مده زلف به باد بعد از این

هرچه نهی بنه، منه دام به رهگذار من

هرچه کشی بکش، مکش پرده به روی ناز خود

هرچه کُشی، بکُش مکُش آهوی بیقرار من

هرچه کنی بکن، مکن پیرهن از تنت اثیم

هرچه دری بدر، مدر سینهء داغدار من

 

 

 

مگر خدا شده یی...

شده عمری که کم نما شده یی

نازنینم  مگر  خدا  شده یی

کور بادا دو چشم روشن من

زانکه از دیده ام جدا شده یی

تو سهیلی ولیک پرده نشین

به شب تار من سها شده یی

دلم  آیینهء  جمال  تو  است

بنگر اینجا چه خوشنما شده یی

ای لبت لعل و کاکلت سنبل

چند خاموش غنچه سا شده یی

نرگسستان دو چشم توست بتا

با دو چشمت چه دلربا شده یی

نگهت گل دمد ز آغوش ات

تو سرا پا بهار ما شده یی

بسکه  منعم  ز عاشقی کردی

فکر کردم  کمی  مُلا  شده یی

گر  شکایت  روا  بود  گویم

مهء من سخت بی وفا شده یی

شور عشق آفرین فتاده به سر

که اثیم این چنین فنا شده یی

 

 

شطرنج نگاه

 

این حریفان که سوی شاهء بنات آمده اند

مگسانند  که  بر  گرد  نبات  آمده اند

حقه بازند و ریاکار و دجال اند و دورنگ

با چنین بی هنری با چه صفات آمده اند

رهء اکمال نپیموده چه سان پیش ملک

از رهء دور جمادی و نبات آمده اند

غافل از آن که تهیدست به منزل بروند

چون سکندر ز پی آب حیات آمده اند

بیدقی راندهء شطرنج نگاهت نه عجب

پیش شاهء رخت از کشت به مات آمده اند

بخت من همرهء شان باد که در وادی عشق

بی چراغ دل من در ظلمات آمده اند

واصف روی نکوی تو اثیم است بتا

زغن و زاغ چه سان این درجات آمده اند

 

 

 

عشق آفرین

 

دی از نظر چو آهوی مستی رمیده رفت

تصویر خود به پردهء چشمم کشیده رفت

تا دیده ام به چهرهء  عشق آفرین  فتاد

رنگ از رخم چو روح ز جسمم پریده رفت

 می رفت و از پی اش دل  خونین من همی

چون صید بسمل از قفس دل دویده رفت

 شکر خدا نمردم و دیدم دو چشم او

ار چند چشم عاشق خود را ندیده رفت

 با دیگران ملاحت و لطف است و اعتدال

وز بهر من جفا و ستم را خریده رفت

 آن پادشاهء حسن که در گلشن جمال

در هر قدم جوانهء عشق آفریده، رفت

روزی به باغ سیر نکرد و ز دوری اش

اشک فراق از مژهء گل چکیده رفت

 صبحی که یار از رهء دیگر گذار کرد

بلبل به نوحه راهء گلو را دریده رفت

رفت و نرفت آرزویش از سرت اثیم

یادش به خیر حرف ترا ناشنیده رفت

 

 

حسرت دیدار

آن به   که در حسرت دیدار بمیرم

در حسرت دیدار تو ای یار بمیرم

از صحبت من می رمی و حیف ندانی

کز هجر تو گفتم که به یکبار بمیرم

دشنام همی دادی از آن پستهء شیرین

از  زخم  لب  لعل  شکربار  بمیرم

گفتم همه عمرم برِ آن یار نشینم

خواهم که به پای بت عیار بمیرم

ای یوسف ثانی چو خریدار تو گشتم

مگذار که در گوشهء بازار بمیرم

شب نیست که طوفان نکند دیده به یادت

از جور تو چون ابر گهر بار بمیرم

گفتی که به چشم تو ز آفاق گزندیست

من از غم آن نرگس بیمار بمیرم

دور از رخ خورشید وش یارمبادا

در کلبهء احزان به شب تار بمیرم

گر یک نگه از لطف به سویم بنمایی

من بهر نگاهء تو دو صد بار بمیرم

احساس گنه میکنی از پاکی این عشق

از  بی گنهی  همچو  گنهکار  بمیرم

آخر چو بمیرم قدمی نه به مزارم!

کز شوق تو برخیزم و تکرار بمیرم

چون بلبل شوریده اثیمت به فغان است

خواهی به برت؟  یا برِ گلزار بمیرم؟

 

 

دیدار

 

مگر به روی زمین آفتاب می بینم

و یا نشسته همی ماهتاب می بینم

تو در مقابل چشمان پر ز یاس منی

عجیب لحظهء شادیست، خواب می بینم؟

ز خود به در شدم آنگه که آمدی از در

فدای آمدنت!  کاین گلاب می بینم

به رقص آمدم از دیدنت ز فرط طرب

اگر دوباره بیایی ثواب می بینم

ز بسکه آه کشیدم ز سوز فرقت تو

میان سینه در آتش کباب می بینم

شکار کردی و رفتی شکار خود بنگر

چرا به پای عزیزت شتاب می بینم

کمر خمیده  ز بار غمت، خدا داند

ز درد و رنج هزاران عذاب می بینم

به پات می شدم ایکاش پیش از این هر دم

که نقد عشق به پای جناب می بینم

چو قدر وصل ندانستم، هر شب از غم هجر

ز اشک دیده  جهان را پر آب می بینم

قسم به گونهء سرخ اش که شور و مستی خود

اثیم از آن قدح پر شراب می بینم

 

 

*****     *****     ***** 

 

اگر من جای او بودم

به جرم آن تبه کاری

به پای بسترت هر روز و شب افتیدمی وانگه

نمی دانم چه میکردم!

نمی دانم چه میکردم!

ولی در دادگاهء دور دور از شحنه وقاضی

در دادگاهء عشق

خودم را می کشانیدم میان پرسش و پاسخ

خود را می نکوهیدم و می گفتم:

کای بلای آسمان ها بر سرت

آخر چها کردی؟

چرا کردی؟

کسی را کاو سزاوار ستایش بود بین اکنون

به خواب ناز ره برده

چه خواب نازکی اما

مگر خورشید تابان رخ اش بر صبحدم هرگز نمی تابد

مگر نرگس بهاران را فراموشیده

و مژگان به هم بسته

مگر لعل لبش

شکر به تلخی های بخت من نمی پاشد

وجودش پرنیانی بیش نبود

لیک چون نیلوفر آبی

فراسوی دو چشم اشکبار من

قد کرده

ای کاش میمردم

نمی دانم چه خواهم کرد

نمی دانم چه خواهم گفت

همان گاهیکه چشم از خواب نازش باز می دارد

اثیمش را نمی بخشد

نمی دانم چه خواهم کرد!

 

******          ******        *****

 

 

دیشب نفسی به سوی کارمل رفتم

با پای هوس به طرف ساحل رفتم

بی باده و معشوقه به هنگام بهار

زی ساحل کارمل چه باطل رفتم 

 

****    ****    ****

 

+ نوشته شده در  Sun 23 Sep 2012ساعت 20:44  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

مصاحبه و سخنرانی

 

 مصاحبهء تلویزیونی بنده در برنامهء "د ادب غوتی" با جناب عاشق فنا - اپریل ۲۰۱۰

بخش نخست:

http://www.youtube.com/watch?v=ieyF25Ufl34

بخش دوم:

http://www.youtube.com/watch?v=SBiQz8bfXas

بخش سوم:

http://www.youtube.com/watch?v=dXLZdfSLp0E

 

سخنرانی بنده در محفل چهارمین سالگرد انجمن ادبی سخن - آگست۲۰۱۱:

http://www.youtube.com/watch?v=yZ0-ui3d3qk

 

 

شوق پرواز


شوق پرواز به بال و پر من نیست که نیست

شور انشاد به بام و در من نیست که نیست

گوی شوقی زدم و منت چوگان بردم

بازی بخت مگر یاور من نیست که نیست

دست بر دامن امید محال از چه زدم

وای ازین گونه که در باور من نیست که نیست

حیف از آن عمر گرامی که به هیچ انجامید

وای ازین نخل که باری بر من نیست که نیست

مژده ای دل که درین غمکدهء هیچ مکن

شور و شوقی دگری در سر من نیست که نیست

واعظ بزم خدا را ز نصیحت بگذر

جای این غلغله گوش کر من نیست که نیست

سعی آنجا که چو عشرت نبرد سود اثیم

وقف این غم دل غم پرور من نیست که نیست

 

 

Love me tender - by Elvis Presley

http://www.youtube.com/watch?v=NcEYC74ZydQ

 

 


 

شعری از هاینریش هاینه شاعر آلمانی



Lorelei                                                  

Ich weiß nicht, was soll es bedeuten
Daß ich so traurig bin
Ein Märchen aus alten Zeiten
Das kommt mir nicht aus dem Sinn

Die Luft ist kühl und es dunkelt
Und ruhig fließt der Rhein
Der Gipfel des Berges funkelt
Im Abendsonnenschein

Die schönste Jungfrau sitzet
Dort oben wunderbar
Ihr goldnes Geschmeide blitzet
Sie kämmt ihr goldnes Haar

Sie kämmt es mit goldnem Kamme
Und singt ein Lied dabey
Das hat eine wundersame
Gewaltige Melodey

Den Schiffer, im kleinen Schiffe
Ergreift es mit wildem Weh
Er schaut nicht die Felsenriffe
Er schaut nur hinauf in die Höh

Ich glaube, die Wellen verschlingen
Am Ende Schiffer und Kahn
Und das hat mit ihrem Singen
Die Loreley getan



Lorely

I know not whence it rises
This thought so full of woe
But a tale of times departed
Haunts me, and will not go

The air is cool, and it darkens
And calmly flows the Rhine
The mountain-peaks are sparkling
In the sunny evening-shine

And yonder sits a maiden
The fairest of the fair
With gold is her garment glittering
And she combs her golden hair

With a golden comb she combs it
And a wild song singeth she
That melts the heart with a wondrous
And powerful melody

The boatman feels his bosom
With a nameless longing move
He sees not the gulfs before him
His gaze is fixed above

Till over boat and boatman
The Rhine's deep waters run
And this, with her magic singing

The Lore-lei has done

+ نوشته شده در  Tue 19 Apr 2011ساعت 22:38  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

شکر به چند

       شکر به چند

                           

ای دهن پسته شکر از لب لعل تو به چند

 کام جان تلخ شد از غصه و من حاجتمند

خلق حیران من و من همه حیران تو ام

تا  جهان است نګارا تو بخندان و بخند

تحفهء نیست مرا بهتر از این جان عزیز

چیست فرمان تو حرفی زن و لب بر لب بند

حاسدانت  همه  انګشت  تحسر  به دهن

عاشقان  تو  مګس وار هلاک  آن  قند

ګرچه منعم  کند از دیدن روی تو رقیب

من نه آنم که ز هر خار و خسی ګیرم پند

هر زمانم   هوس  دام  تو  افتد  در سر

(تا نګویی  که  اسیران  کمند  تو  کمند)

تو چنان مرغ خوش الحان و شکر ګفتاری

که عجب نیست  که صیاد تو افتد  در بند

من نګویم  که مرا خواب نمیباشد و خور

خواب من وصل تو و خوردنم آری سوګند

خرم آن  لحظه که خوابم  به حقیقت آید

جان به لب بینم  و لب  با دولب تو پیوند

بیش از این در سخنش نیست که میګفت اثیم

ای  دهن پسته  شکر از لب لعل تو به چند

 

 بیست و نهم جولای ۲۰۱۰

+ نوشته شده در  Tue 27 Jul 2010ساعت 10:4  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

چشم خواب زده

 چشم خواب زده

آمد آن  ماه،  چشم خواب زده

طره  آشفته،  زلف  تاب  زده

جام در دست بود وجامه حریر

مستِ مست از می وشراب زده

قطرهء  خوی  بروی  ګلګونش

شبنمی  بود  بر  ګل  آب  زده

چشم  بد  دور کاو به  نیم نګه

خنده  بر  روی  ماهتاب  زده

ګفتمش   لحظهء   بکن   تاخیر

مرو  از پیش  من  شتاب زده

بنشین   این  زمان  به  پهلویم

تا   که  مه  راهء  آفتاب  زده

خندهء   کرد  و  تیر  مژګانش

ګوییا   خنجر   آفتاب   زده

ګفت  ای   عاشق    بیابانګرد

که خیالت به سر سراب زده

شرط مشتاقی است مهجوری

رای عشق است بر صواب زده

خام  طبعی  و  پختګیت  چنان

ز آتش  عشق   تا  کباب  زده

رفت و از سر نرفت آرزویش

ګرچه  لطفیش بود  عتاب زده

سیل اشک از دو چشمم آید اثیم

در فراقش  شدم   سحاب  زده

 

بیست و نهم ماهء جون ۲۰۱۰

+ نوشته شده در  Tue 29 Jun 2010ساعت 23:30  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

اول شعر پارسی

از کتاب لباب الالباب بقلم محمد عوفی

 

در معنی آنکه اول کس شعر پارسی که ګفت

بباید دانست که اول کسی که شعر پارسی ګفت بهرام ګور بود که بهرام آسمان هنګام مقاتلت بر جویبار رزم او در روز بازار معرکه ارواح را من یزید کردی متاع حیات عظیم ارزان، در آن وقت که نکباء نکبت او وزیدن ګرفت و از ملک مر ویرا انزعاجی افتاد از راه ضرورت ببادیه رفت و نشو و نماء او در میان اعراب اتفاق افتاد و بر دقایق لغت عرب واقف و عارف ګشت و ګویند در عهد کودکی ذکی عظیم بود طبعی نقاد و ذهنی وقاد و نظمی سریع و خاطری مطیع داشت و با این وسایل و فضایل در خصم شکنی و دشمن فګنی بر مردان جهان فسوس کردی رستم دستان پیش او داستان مردی خود نیارستی زد و اسفندیار رویین تن در مقابلهء او چون اسفند بر آتش بیقرار بودی و او را شعر تازی است بغایت بلیغ و اشعار او مدون است و بنده در کتاب خانهء سر پل بازارجهء بخارا دیوان او دیده است و در مطالعه آورده است و از آنجا اشعار نوشته و یاد ګرفته از آن جمله این است که چون بمدد اعراب بفارس شد آمد و بر سریر مملکت اسقرار یافت و رایت دولت او مرتفع شد و مواد زحمت اعدا مندفع ګشت جماعتی از اقربا و خواص حضرت بخدمت او آمدند و ګفتند که ای پادشاهء ایام جوانی موسم کامرانی است و آنرا بتنهایی ګذرانیدن وجهی ندارد آب چشمهء حیات در قدح عزوبت عذوبت ندهد اجازت فرمای تا بجهت تو مخدرهء را از اقران و اکفا طلب کنیم و آن درهء خریدهء ناخریده را با جوهر ذات مبارک تو در سلک ازدواج کشیم، ودر آنګاه به عربی شعری به زبان آورد.  

وقتی آن پادشاه در مقام نشاط و موقف انبساط این چند کلمهء موزون بلفظ راند،

منم آن شیر ګله منم آن پیل یله    -   نام بهرام ګور و کنیتم بو جبله

پس اول کسی که سخن پارسی را منظوم ګفت او بود و در عهد پرویز نوا خسروانی که آنرا باربد در صوت آورده است بسیارست فاما از وزن شعر و قافیت و مراعات نظایر آن دورست بدان سبب تعرض بیان آن کرده نیامد تا نوبت بدور آخر زمان رسید و آفتاب ملت حنیفی و دین محمدی سایه بر دیار عجم انداخت و لطیف طبعان فارس را با فضلاء عرب اتفاق محاوره پدید آمد و از انوار فضایل ایشان اقتباس کردند و بر اسالیب لغت عرب وقوف ګرفتند و اشعار مطبوع آبدار حفظ کردند و بغور آن فرو رفتند و بر دقایق بحور و  دوایر آن اطلاع یافتند و تقطیع و قافیه و ردف و روی و ایطا و سناد و ارکان و فواصل بیاموختند و فواصل بیاموختند و هم بر آن منوال نسایج فضایلی که نتایج طبع ایشان بود بافتن ګرفتند و زلف مسلسل بیان را بدست عبارت و استعارات تافتن آغاز کردند و بقلم زبان صور معانی را چهره کشایی پیش ګرفتند و در کارخانهء قریحت نقش بندی دیباء سخن زیبا انباز کردند و در آن وقت که رایت دولت مامون رضی الّه عنه که از خلفاء بنی العباس بحلم وحیا و جود و سخا و وقار و وفا مستثنی بوده است بمرو آمد در سنه ثلث و  تسعین و مایه در شهر مرو خواجه زادهء بود بنام عباس با فضلی بی قیاس در علم شعر او را مهارتی کامل و در دقایق هر دو لغت اورا بصارتی شامل در مدح امیر المومنین مامون بپارسی شعری ګفته بود و مطلع آن قصیده اینست،

ای رسانیده به دولت فرق خود تا  فرقدین   -    ګسترانیده به جود و  فضل  در عالم  یدین

مر خلافت را تو شایسته چو مردم دیده را  -   دین یزدان را تو بایسته چو رخ را هردو عین

  و در اثناء این قصیده میګوید،

کس برین منوال پیش از من چنین شعری نګفت - مر زبان پارسی را هست تا این نوع بین

لیک زآن ګفتم من این مدحت ترا تا این لغت     -  ګیرد از مدح و ثناء حضرت تو زیب و زین

چون این قصیده در حضرت خلافت روایت کردند امیر المومنین او را بنواخت و هزار دینار عین مر ویرا صلت فرمودند و بمزید عنایت عاطفت مخصوص ګردانید و چون فضلا آن بدیدند هرکس طبیعت بر ګماشت و بقلم بیان بر صفحهء زمان نقش فضلی نګاشت، بعد از وی کس شعر پارسی نګفت تا در نوبت آل طاهر و آل لیث شاعری چند معدود خاستند و چون نوبت دولت آل سامان در آمد رایت سخن بالا ګرفت و شعراء بزرګ پیدا آمدند و بساط فضایل را بسیط کردند و عالم نظم را نظامی دادند و شاعری را شعار ساختند. 

 

+ نوشته شده در  Sat 26 Jun 2010ساعت 8:51  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

خاطرهء یک روز و بهاریه

 

تقدیم به دانشمند گرانمایه آقای ولی احمدی (پرخاش)


خاطرهء یک روز

دی برفتم بسوی دانشگاه     -  زانکه در سر هوای عرفان بود

این هوا و هوس مرا چندی -   در دل اندر همیشه پنهان بود

صبح بود و هوای تیره و تار-  بر فراز ابر های نیسان بود

دل من تنگ و آسمان دلتنگ-  من خموش، آسمان بگریان بود

رفتم آنجاکه شیخ شاب شود -  در حصاریکه حسن خوبان بود

بعد از اندی رسیدم آنجایی  -  که مرا عهد بود و پیمان بود

بگذشتم ز رهروی باریک  -  هیچ نقشی مگو ز انسان بود

ناگهان در میان حجرهُ تنگ - دیدم آنجا کسیکه پنهان بود

دیدم آنجا نشسته بود کسی -  نگهش سختکوش وحیران بود

نیک دیدم (ولی پرخاش) است -اوکه استاد این دبستان بود

اوستاد و ادیب و دانشمند  -   به مثال آفتاب رخشان بود

ظاهرش نیک بود ودرباطن- مظهرلطف ومهر واحسان بود

به ادب پیش او شدم کانجا  -  پای همت مرا چه لرزان بود

خواستم اندکی نویسم لیک  - خامه ام نزد او خموشان بود

سخنی چند گفت و بشنیدم  -  که همی دُرّ ولعل ومرجان بود

لحظه‌ء بعد گاهء تودیع شد - شدم آنجا که صحن و میدان بود

بخت بد بین که راه گم کردم-آن کجاییکه سهل و آسان بود

همه از بهر راه آنجایند   -  من سر گشته را چه نقصان بود

 دیدم آن دستگیر رهبر را - باز راهم نمود و رهبان بود

او که (استاد غوریانی) را  -  اندر این راه نیز جویان بود

میشدیم ودرآن مقام عجیب - دیده ام فرش مقدم شان بود

هردو رفتیم نزد آن مهتر - اوکه خود فیلسوف دوران بود

به ثنایش زبان گشادم لیک - به توانی درآن که نتوان بود

دیدم آنجا دو بحر موّاجی - هردو لبریز دُرّ  غلطان بود

دیدم آنجا در آن کرانه (اثیم) - دانه های ګهر بدامان بود

این چنین بود قصهء دیروز- کاش هرګز ورا نه پایان بود 

ششم اپریل سال ۲۰۱۰  

 

 استاد سمندر غوریانی - دانشمند والامقام 

ولی احمدی پرخاش - دانشمند گرانمایهء و استاد دانشگاهء برکلی

 


                                                                  بهاریه

(نوبهار  آمد  و شد  زنده  جهان بار دگر)*

تازه  شد  عالم  از  انفاس  گهربار  دگر

سردی  دی و غم  باد خزانی طی  شد

 وقت جام است و صراحی و دو سه کار دګر

 سوسن و سوری و سنبل همه در جوش وخروش 

حاش للة  که  نبینم  به  چمن  خار دگر

آخر  ای بلبل  سودازده  باز آ  به  چمن 

تا که از نگهت گل  مست شوی بار دگر

من که در سر همه سودای تو دارم یکسر

دل  نبندم  به  سر  طرهء  طرار  دگر

عهد بستم که نبندم به جز از عارض تو

دیده  بر  ماهء دگر، چشم  به دلدار دگر

نه من  از  روز  ازل مست  شراب دگر

می  نیابی  به  جهان  نیز  تو هشیار  دگر

بسکه مدحت همه در وصف بهار است (اثیم)

شکر  شکر همان  به  که   به  گفتار  دگر

*استاد خلیلی

 بیستم اپریل ۲۰۰۹

+ نوشته شده در  Wed 17 Mar 2010ساعت 0:59  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

انواع شعر

برای نوآموزان

انواع شعر دری/فارسی

حد اقل سخن موزون (نثر) یک مصراع، و حد اقل شعر (نظم) دو مصرع است.

مثال مصرع:   بشنو از نی چون حکایت میکند

دو مصرع مساوی است به یک بیت

مثال بیت:  بشنو از نی چون حکایت میکند - وز جدایی ها شکایت میکند

بیت مُصَرَع - آنست که قافیه در هردو مصرع رعایت شود یعنی مقفی باشد

مثل: بنی آدم اعضای یکدیگر اند    چو در آفرینش ز یک جوهر اند

چو عضوی به درد آورد روزگار         دگر عضو ها را نماند قرار

مطلع - بیت اول غزل و قصیده.  باید در لفظ و معنی بسیار مطبوع و دلنشین باشد. این امر را حسن مطلع یا حسن ابتدا میگویند. 

مثال یک مطلع از غزل حافظ:

عیشم مدام است از لعل دلخواه   -   کارم بکام است الحمدلله

مقطع - بیت آخر غزل و قصیده.  شعر باید با لفظ و معنیی فصیح و لطیف ختم شود و این صنعت را حسن مقطع یا حسن ختام میگویند.  یک مثال از مقطع در همین غزل حافظ که مطلع اش در بالا ذکر شد چنین است:

شوق لبت برد از یاد (حافظ)   -   درس شبانه ورد سحرگاه

فرد - گاه ممکن است که شاعر تمام مقصد خودرا در یک بیت بیاورد و آنرا فردبیت یا تک بیت و جمع آنرا مفردات میگویند. چون بنای مقصد از فرد یا بیت گذشت و به دو بیت رسید آنرا دوبیتی یا رباعی و بیش از آنرا با نام های مختلف یاد میکنند که اینک به شرح انواع شعر میکوشم.

قصیده - نوع شعری که بر یک وزن و قافیه با مطلع مصرع باشد و موضوع یا مقصود معین داشته باشد از قبیل مدح شاه تهنیت جشن شکایت شکر و فخر حماسه سرایی مرثیه مسایل عرفانی اخلاقی و امثال آن. کوتاه ترین قصیده بانزده بیت داشته و درازترین قصیده دارای یکصد و بنجاه بیت میباشد.

اگر مطلع مُصَرِّع نباشد ارچند طویل باشد آنرا قطعه گویند به قصیده.

تشبیب - بیش آهنگ یا اوایل قصیده است که مقدمه یی در ذکر حسن محبوب و حال عاشق یا وصف مناظر طبیعی میباشد و آنگاه با ذوق و تخیل شاعرانه از آن مقدمه به اصل مقصود یعنی مدح و ستایش یا تهنیت و تعزیت برداخته شود. تشبیب را نسیب و تغزل نیز میگویند.

گریز از تشبیب به بخش دوم را حسن تخلص و حسن مخلص یا حسن خروج میگویند.

تخلص - نیز به معنی نام شعری شاعر یعنی شاعر شعر را با مهارت استادانه خلاص یا تمام مینماید.

قصیدهء محدود و مقتضب - آنست که قصیده بدون تشبیب آید.  اما قصیدهء کامل آنست که دارای تشبیب تخلص و شریطه باشد.

شریطه - قصیدهء مدحیه را با ابیاتی که مشتمل بر دعای تاءبید یا جاودانگی ممدوح باشد ختم کنند.

نام گذاری قصاید از سه جهت میباشد:

۱. از نظر ردیف و قوافی

۲. از نظر تشبیب و تغزل - بهاریه و خزانیه

۳. از نظر موضوع - مدحیه

غزل - اشعاری که بر یک وزن و قافیه و مطلع مصرع باشند. کمترین غزل بنج بیت و درازترین بانزده بیت است اما به ندرت تا نوزده بیت هم دیده شده است.

 ملمع - آنست فارسی و عربی را در نظم بهم آمیخته باشند.

قطعه - به شکل غزل اما بدون مطلع مصرع. حد اقل قطعه دوبیت و حد اکثر آن به بانزده میرسد.  اما گاهی بر حسب ضرورت به چهل و بنجاه بیت هم میرسد.

رباعی - بر وزن لاحول ولاقوهّ الا بالله که قافیه در مصرع اول دوم و چهارم رعایت شود اما در مصرع سوم اختیاری میباشد. 

دوبیتی - در قافیه بندی با رباعی یکی اما در وزن با آن مختلف میباشد. (بحر هزج مسدس)

مثنوی (مزدوج) - شعری که در وزن  یکی باشد اما هر بیت قافیهء مستقل داشته باشد. عدهء ابیات مثنوی محدود نیست از همینرو مثنوی را برای ساختن قصص و تواریخ بکار میبرند.       

 بشنو از نی چون حکایت میکند - وز جدایی ها شکایت میکند

سینه خواهم شرح شرح از فراق - تا بگویم شرح درد اشتیاق 

 مستزاد - آن است که در آخر هر مصراع رباعی غزل قطعه و یا امثال آن جملهء کوتاهء از نوع نثر مسجع بیفزایند که در معنی با آن مصرع موافق اما خارج از وزن اصلی باشد.

تضمین - در قدیم بیشتر رواج بوده که یک بیت یا دو بیت را با ذکر نام شاعر یا شهرت وی که مستغنی از نام او باشد در شعر بیاورند بطوری که سرقت در آن هنر بکار نرفته باشد.

مثال:غزل حافظ و تضمین وی از شعر سعدی

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی - (من از آنروز که در بند تو ام آزادم)

تضمین دیگر مخصوص شعرای متاَخر میباشد که با ضمیمه کردن ابیات هموزن و همقافیه با مصراع های اول شاعر اصلی غزل وی را تضمین میکنند.

+ نوشته شده در  Fri 25 Dec 2009ساعت 0:11  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

سبک هندی

 

سبک یعنی انحراف از نورم

سبک همیشه از طریق مقایسه قابل ادراک است چنانچه رنګ ها در تقابل یکدیګر خودرا نشان میدهند. اګر یک غزل بیدل را در دیوان سعدی بګذاریم خود را کاملآ مشخص نشان میدهد، اما اګر یګ غزل حافظ را در دیوان خواجو قرار دهیم، شاید برای متخصصان نیز قابل تشخیص نباشد. پس دیوان سعدی یک هنجار یا یک نورم است که غزل بیدل در قیاس با آن نورم، انحراف از آن نورم دارد. بنابراین دارای سبک است.  اما در بارهء غزل حافظ در دیوان خواجو میتوان ګفت که حافظ نسبت به نورم خواجو سبک ندارد. با ذکر چنین استدلال میتوان ګفت که هیچ نوشتهء نیست که سبک نداشته باشد، و هیچ سبکی را جز از طریق مقایسهء نورم و درجهء انحراف از آن نورم نمی توان تشخیص داد. و به این نتیجه میرسیم که سبک یعنی انحراف از نورم.

سبک نخستین ادوار شعرفارسی (عصر سامانی) یک نورم است و انحراف از این نورم، سبک غزنوی است و سبک غزنوی خود یک نورم است که انحراف از آن، دو سبک قرن ششم را (آذربایجانی و عراقی)، که هر کدام یک نوع انحراف از نورم بشمار میروند و دو سبک مستقل اند، تشکیل میدهدو مجموعهء این دو سبک خود نورمی است که انحراف از آن شعر عصر تیموری را سبک میدهد و انحراف از نورم عصر تیموری چیزی است که به سبک عصر صفوی می انجامد، همانکه عمومآ به سبک هندی نامیده میشود.  و سبک هندی به دو ګروه تقسیم شده است: سبک هندی (بیدل) و سبک اصفهانی (صایب).

قبل از هرچیز یک اصل بسیار مهم علم سبک شناسی قابل یادآوریست که در مطالعهء (نورم) و (انحراف از نورم) بودن یا نبودن یک عنصر یا عناصر آنقدر اهمیت ندارد که (بسامد) آن عنصر یا عناصر.

اندر غرل خویش نهان خواهم ګشتن   -    تا بر دو لبت بوسه زنم چونش بخوانی.

آورد کلمهء (چونش) در این شعر از ویژګیهای شعر سبک خراسانی است که ازدورهء  رودکی آغازیده و الی دوران عطار دیده میشود. فلهذا آورد همچون کلمات در دیوان شعرای سبک خراسانی بسامد بالا و چشمګیری دارد و از اینرو مطالعهء یک عنصر خاص در سبک شناسی آنقدر مهم نیست که مطالعهء بسامد بالا.

از مجموعهء تقریبآ بی نهایت عناصر سبکی که بیدل را از شاعران دورهء تیموری و حتی صایب جدا میکند، در اینجا فقط به چند عامل مرکزی توجه شده است:

افزونی بسامد تصویرهای پارادوکسی

تصویر هایی اند که دو ترکیب به لحاظ مفهوم یکدیګر را نقض کنند، مانند (سلطنت فقر) ، (ارزانتر از مفت)، و (هیچ کس). 

افزونی بسامد حسامیزی

یعنی تعبیری که حاصل آن از آمیخته شدن دو حس به یکدیګر خبر دهد، مثل (سخن شیرین) که متشکل از حس شنیداری و حس ذایقه است.  و هیچ کس از ګوینده نمیپرسد که آیا سخن را زیر زبان قرار داده یی و مزه نموده یی؟  اما اګر این نوع تعبیرات از ناحیهء تکراری روزمره خارج شوند حتی اهل ادب نیز در تمام موارد قبول نمی کنند. (جیغ بنفش) ترکیبی است که به تکرار در اشعار نو آمده است اما مخالفان شعر نو این عبارت را بی معنی میدانند در حالیکه چیزی است شبیه ترکیب (سخن شیرین).  نمونه های حسامیزی در اشعار بعد از دورهء مغول افزایش یافت و بسامد آن در سبک هندی بالاخص در شعر بیدل بالا رفت. مثال:

 

-                      توان به دیده شنیدن، فسانه ای که ندارم،  یا

-                      رنګ ها خفته است بیدل در صدای عندلیب،  یا

پنهان تر از بو در رنګ سازیم.    

افزونی بسامد وابسته های خاص عددی

اګر بګوییم (یکبار بخند) نظام بیان عددی در هنجار طبیعی برای همه اهل زبان یکسان است. اما اګر بګوییم (یک شکر بخند) تا حدی از هنجار عادی خارج شده ایم.  در سبک هندی آورد وابسته های عددی به حدی متنوع و ګسترده است که سرحدی برای آن نمیتوان قایل شد. این عنصر به چهار ګروه تقسیم شده که یکی از دیګر پیچیده تر اند. 

نمونهء ګروهء اول: که من صد دشت مجنون دارم و صد کوه فرهادم

نمونهء ګروهء دوم: ابجد اظهار هستی یک سحر رسوایی است 

نمونهء ګروهء سوم: کنون چون اشک یک افتادګی زنجیر می خواهم

و نمونهء ګروهء چهارم: طول صد عقبی امل صرف است بر پهنای من   

افزونی بسامد تشخیص

 تشخیص یعنی افعال و حرکات انسانها را به اشیاء سپردن. حرکت تصویرهای برخاسته از تشخیص از ساده ترین نوع به سوی پیچیده ترین نمونه ه ها و از بسامد های اندک به سوی بسامد های بالا میرود.

به خیال چشم که میزند قدح جون دل تنګ ما – که هزار میکده می دود به رکاب ګردش رنګ ما

ګویا این میکدها  انسانهای اند که در حال دویدن اند و ګردش رنګ نیز یک حالت جسمانی است. 

افزونی بسامد ترکیبات خاص

زبان فارسی در میان زبانهای جهان به قول زبانشناسان به لحاظ امکان ساختن ترکیب در ردیف نیرومندترین زبان هاست. شاعران فارسی زبان در قدرت ترکیب سازی یکسان نیستند.  در شعر خراسانی توجه به ترکیب ها و هم نوع ترکیب ها با شعر آذربایجانی (خاقانی و نظامی) متفاوت است و در شعر شاعران سبک عراقی نیز تفاوت هایی دیده میشود.  حتی حافظ و سعدی توجه شان به  ترکیب سازی یکسان نیست. چند مثالی از ترکیب های بیدل چنین است: کدورت انشاء، طپش ایجاد، حیرت صدا، و خجلت نقاب.

افزونی بسامد تجرید

تجرید یعنی انتزاع یک یا چند خصوصیت است از یک شی و آن امر منتزع را مورد حکم قرار دادن.  از ساده ترین نوع تجرید در استعاره دیده میشود، مثل (چشم روزګار) و از جمع پیچیده ترین تجرید در این شعر دیده میشود:

عافیت سوز بود سایهء اندیشهء ما – در این مصرع  ګویا اندیشه شخصی است که سایه دارد.

افزونی بسامد اسلوب معادله

اسلوب معادله یک ساختار نحوی است که بعضی آنرا تمثیل خوانده اند. این عنصر نیز در سبک هندی بسامد بالایی دارد و صا‎یب در این امر بیشتر از بیدل پرداخته است. 

مقدار یار همنفس چون من نداند هیچکس – ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را. 

شبکهء جدید تداعی در پیرامون موتیوهای قدیم و ایجاد موتیوهای جدید

(ګل و بلبل) و (شمع و پروانه) موتیو هایی اند که بین شاعران ادوار قبلی رایج بوده اما داخل ساختن موتیو های جدید مانند: کاغذ آتش ګرفته، شیشهء ساعت، خواب مخمل، ګلهای تصویر، از خصوصیات سبک هندی میباشند. در اینجا با استفاده از یک بیت بیدل بسنده میکنم:

 

که دارد طاقت همچشمیی ظرف حباب من

محیط از خود تهی ګردید تا (بیدل) برون آمد.

ګردآورنده: م. اثیم رحیمی

از کتاب شاعر آیینه ها -نویسنده شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در  Thu 24 Dec 2009ساعت 13:12  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

اندر این محفل

         

 

           اندر این  دنیا خدا را هیچ کس بیدار نیست

                                             دیده ها  باز  است  اما  همت دیدار نیست

           یک  دو  روزی  بیش  نبود  اعتبار  زندگی

                                              آه  برخیزید  یاران  فرصت  بسیار  نیست

           این سفر را بازگشتی نیست هان غافل مباش

                                              هر نفس را مغتنم بشمار کش تکرار نیست

           جام دل را  از شراب  دوستی خالی مدار

                                               دُرد این میخانه هم در خانهء خمار نیست

            حسرتا  کز ملک گردان عجم مردی نماند

                                               تا به او گویم به جز ناهید علم بردار نیست

            گه  قشون  سرخ آید  گه هوستازان غرب

                                                گو بدشمن کشورم میدان استعمار نیست

           گوش دار ای هموطن ای جان بقربان تو باد

                                                این  وطن  منزلگهء  بیگانه  و اغیار نیست

            اتفاق  ما  و  تو  آباد  سازد  خانه  را

                                                ورنه این ویرانه را در هیچ جا معمار نیست

                          دست بر دستی گذار و رای بر کاری گمار

                          عشق میهن را اثیما حاجت گفتار نیست

+ نوشته شده در  Sun 12 Jul 2009ساعت 21:49  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

قراری با دلم

                

                                قراری   با   دلـم   بستی و  رفتی

                                                  قرار  من همـی  خستی  و رفتی

                          لبت  تا   دوش   بگشودی  نگـارا

                                                  لب   پیمانه  بشکستی  و رفتی

                          لگام  عشق  شو رانگیز  شیرین

                                                  به پای عاشقان بستی  و رفتی

                          دل   دلداده  گان   بی  قـرار ات

                                                  بدیدی  پـر ز  دردستی  و رفتی

                          چــو بشنیدی زما وصف جمالت

                                                 چوبرق ازپیش ما جستی ورفتی

                          بــه  زلفت سنبل  و بر بارهء قد

                                                چومیگفتم که سرو استی ورفتی

                                  اثیمت را چـو  دیدی  طوطی آسا

                                  فقط گفتی که نغز استی و رفتی

 

+ نوشته شده در  Mon 20 Apr 2009ساعت 13:39  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

صنایع بدیع

                                                   بخش دوم 

                                                صنایع بدیع

اموری را که موجب زیباییی و آرایش سخن میشود محسنات،صنایع، یا صنعتهای بدیع میگویند و آن به دو قسم لفضی و معنوی میباشد. 

صنعت (بدیع)لفظی - آن است که زیبایی کلام مربوط به الفاظ باشد، که اگر الفاظ را با حفظ معنی تغیر دهیم زیبایی از بین رود. مثال در نثر مسجع:
"هنر چشمه’ زاینده است و دولت پاینده." اگر به جای پاینده جاویدان گوییم، حسن نثر مسجع از بین میرود. 
صنعت جناس تام در این بیت سعدی :
ندانم از سر و پایت کدام خوبتر است
چه جای فرق که زیبا ز فرق تا قدمی
که اگر بگوییم:
"چه جای فرق که سر تا به پای زیبایی" حسن جناس از بین میرود. 

صنعت (بدیع)معنوی - آن است که حسن کلام مربوط به معنی باشد نه لفظ، چندانکه اگر الفاظ را با حفظ معنی تغیر دهیم، آن زیبایی همچنان باقی بماند. مثال حسن تعلیل در این شعر:
"آن زلف تابدار بر آن زلف چون بهار
گر کوته است، کوتهی از وی عجب مدار"
ارچند چنین گوییم:
"بر رخت زلف کوته است بلی
هست کوتاه شب به فصل بهار"

صنعت حسن تعلیل به حال خود باقی میماند.

بحث در ارتباط با صنایع مهم لفظی

تسجیع -

یعنی سخن باسجع و آن سخن را مسجع گویند و جمله های  مشابه را قرینه گویند.  سجع آن است که کلمات آخر قرینه ها در وزن یا حرف روی یا هردو موافق باشند.  

سجع بر سه قسم است: متوازی، مطرف، و متوازن

سجع متوازی - آن است که کلمات در وزن و حرف روی هردو مطابق باشند: کار، بار- دست، شست-خامه، نامه

سجع مطرف - آن است که الفاظ در حرف روی یکی و در وزن مخالف باشند: کار، شکار  -  دست، شکست  - شانه، نشانه

سجع متوازن - آن است که کلمات قرینه در وزن متفق و در حرف روی مختلف باشند: کام، کار  -  نهال، بهار  - پاک،صاف. 

شعر مسجع
اصطلاح سجع بیشتر در نثر گفته میشود اما گاهگاهی شعر را نیز مسجع میگویند:
ربع از دلم پرخون کنم، اطلال را جیحون کنم
خاک دمن پرخون کنم، از آب چشم خویشتن
موازنه
نوعی از سجع متوازن است که مخصوص به نثر و اواخر قرینه ها نباشد و آن چنان است که در قرینه های نظم یا نثر، کلماتی را بیاورند که هر کدام با قرینه’ خود در وزن یکی و در حرف روی مختلف باشند.  مثال در نثر: "فلان را کرم بی شمار است و هنر بی حساب،دارای عزمی است متین و طبعی کریم."
در شعر:
مشک و شنگرف است گویی ریخته بر کوهسار
نیل و زنگار است گویی بیخته در مرغزار
از زمین گویی برآوردند گنج شایگان

در چمن گویی پراگندند در شاهوار

ترصیع  (تاج مرصع)-

آن است که در قرینه های نظم یا نثر، هر لفظی با قرینه’ خود در وزن و حروف روی مطابق باشند. ترصیع نوعی از سجع متوازی است که به نثر و اواخر قرینه ها اختصاص نداده باشیم.  مانند: شام رفته و بام خفته، سال از عد بیرون و مال از حد افزون.  یا در نظم:

ای منور به تو نجوم جلال - وی مقرر به تو رسوم کمال                                                                 بوستانیست صدر تو زنعیم - آسمانیست قدر تو ز جلال

تضمین المزدوج

آن است که کلمات را نزدیک به یکدیگر بیاورند که در حرف روی موافق باشند، مثال:

"اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش."

تجنیس - جناس

آن است که گوینده یا نویسنده در سخن خود کلمات هم جنس را بیاورد که در ظاهر به یکدیگر شبیه و در معنی مختلف باشند.  حناس بر نه قسم است.

-جناس تام - آن است که الفاظ در نوشتن و گفتن یکی و فقط در معنی مختلف باشند.  مانند:
"بگیر چنگ به چنگ اندرو، غزل بسرای" چنگ اول یعنی همان آله‘ موسیقی و چنگ دوم در دست گرفتن است.  یا
تار زلفت را جدا مشاطه گر از شانه کرد
دست آن مشاطه را باید جدا از شانه کرد

- جناس ناقص - آن است که ارکان جناس در حروف یکی و در حرکت مختلف باشند. مانند:

صبحدم ناله‘ قمری شنو از طرف چمن
تا فراموش کنی فتنه‘ دور قمری

-جناس زاید -  آن است که یکی از کلمات متجانس را حرفی بر دیگری زیادت باشد:

در اول کلمه: طاعت - اطاعت،  تاب - عتاب
در آخر کلمه: خام - خامه، جام -  جامه،

در وسط کلمه: قامت - قیامت، نرد -  نبرد

- جناس مرکب - آن است که یکی از دو رکن جناس،بسیط و دیگری مرکب باشد:‌
هر خم از زلف پریشان تو زندان دلیست
تا نگویی که اسیران کمند تو کمند
جناس مرکب مقرون - هرگاه کلمات به هم شبیه باشند:
بد او خسروی نامور شهریار - شهی کش نبد کس به صد شهر  یار
جناس مرکب مفروق - هر گاه در کتابت مختلف باشند:

یکی دختری بود کز دلبری - پری را به رخ کردی از دل بری

- جناس مطرف -آن است که دو رکن جناس در حرف آخر مختلف باشند: آزار - آزاد، یاد - یار.
جناس مضارع و لاحق - آن است که دو رکن در اول یا وسط مختلف باشند. اگر تلفظ آنها بهم مشابه (قریب المخرج) باشد (ب-پ،ر-ل..) آنرا جناس مضارع گویند:
علمی که ز ذوق شرع خالیست - حالی سبب سیاه حالی است
اگر مخرج از هم دور باشد (ر-ز، د-ه، ج-ن) آنراجناس لاحق گویند:
نقطه گه خامه‘ رحمت تویی - خامه بر نقطه‘ زحمت تویی

جناس خط یا جناس مصحف:  آن است که ارکان جناس در کتابت یکی اما در نقطه گذاری مختلف باشند: بیمار-تیمار، پیر-تیر، شور- سوز:

درشت است پاسخ و لیکن درست - درستی درشتی نماید نخست.

- جناس لفظ یا لفظی - آن است که کلمات متجانس در تلفظ یکی اما در کتابت مختلف باشند:‌ خوار-خار، خواست- خاست، ناظر-ناضر، محظور محذور
ز هر جای خواهشگران خاستند - ز زابل مراورا همی خواستند

- جناس مکرر (مزدوج یا مردد) - آن است که دو رکن جناس را در آخر سجعهای نثر یا در آخر ابیات پهلوی هم آورده باشند:
"در مجلس بزم شما رود و سرود است و ما زار و نزار."
چون به طرف باغ بنماید گل خودروی روی

دست دلبر گیر و جای اندر کنار جوی جوی...

اشتقاق یا اقتضاب
از فرع جناس است.  آن است که در نظم یا نثر الفاظی را بیاورند که حروف متجانس به همدیگر شبیه باشد، خواه از یک ریشه مشتق شده باشند: رسول، رسایل،رسیل و خواهان، خواهش.  یا از یک ماده مشتق نشده باشند اما حروف چنان شبیه باشند که الفاظ که ظاهرآ اشتقاق شوند: آستان- آستین،  زمان-زمین، کمان-کمین:

رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس - گویا ولی شناسان رفتند ازاین ولایت.

قلب یا مقلوب
قلب یعنی واژگونه کردن و مقلوب یعنی واژگونه.  آوردن الفاظی که حروف آنها مقلوب یکدیگر باشد. چون در بعضی حروف آمده باشد آنرا قلب بعظ گویند مانند: شاعر- شارع ، رحیم - حریم
از آن جادوانه دو چشم سیاه - دلم جاودانه عدیل عناست
و چون قلب در تمام حروف دو کلمه واقع شده باشد آنرا قلب کل میگویند: زار-راز، گنج-جنگ، تاریخ-خیرات
همدمی نیست تابگویم راز - خلوتی نیست تا بگریم زار

قلب کامل آن است که از هردو طرف جمله یا مصرع یک شکل خوانده شود:
شکر بترازوی وزارت برکش.

ردالعجزعلی الصدر (تصدیر)

صدر یعنی کلمه’ اول مصراع اول
عروض یعنی کلمه‘ آخر مصراع اول
ابتدا یعنی کلمه‘ اول مصراع دوم
ضرب و عجز یعنی کلمه‘ آخر مصراع دوم.  
کلماتی که در میان واقع میگردند بنام حشو یاد میشوند.  پس ردالعجز علی الصدر آن است که لفظی که در اول بیت یا جمله‘ نثر آمده آن را در آخر بیت یا جمله‘ نثر بیاورند.  

عصا برگرفتن نه معجز بود - همی اژدها کرد باید عصا.

ردالصدر علی العجز

آن است که کلمه‘ که درآخر بیت آمده باشد در اول بیت بعدی بیاید:
قوام دولت و دین، روزگار فضل و هنر - ز  فضل وافر تو یافت،ز یب  و فر  و نظام   

نظام ملت وملکی عجب نباشد اگر - به رونق است در این روزگار کلک و حسام

ردالمطلع  

بیت اول غزل و قصیده را مطلع و بیت آخر را مقطع گویند.  بعضآ مصراع اول یا دوم مطلع را در مقطع تکرار مینمایند که بر حسن کلام بیافزاید و سخن دارای حسن ختام گردد:ای صبا نگهتی از کوی فلانی بمن آر - زار و بیمار غمم راحت جانی بمن آر

و در مقطع:
دلم از پرده برون شد کجایی مطرب- دی صبا نگهتی از کوی فلانی بمن آر 

ردالقافیه
آن است که قافیه‘ مصراع اول مطلع را در آخر بیت دوم تکرار کنند که باعث حسن کلام گردد:
عاشق بیدل کجا با خلق عالم کار دارد - بگذرد از هردو عالم هرکه عشق یار دارد
کار ما با عشق و مستی، نیستی در عین هستی - بگذرد از خود پرستی، هرکه با ما کار دارد       

چنین تکرار در دیگر ابیات جایز نیست.

طرد و عکس
چنان است که مصراع اول را با تقدیم و تا‘خیر کلمات در مصراع دوم تکرار کنند مشروط برآنکه باعث حسن کلام گردد وگرنه اجتناب لازم است:
بوستان  بر سرو  دارد  آن  نگار  دلستان  -   آن  نگار  دلستان،  بر  سرو  دارد  بوستان
گلستان باشد شگفته، بر صنوبر بس عجب - بر صنوبر بس عجب باشد شگفته گلستان

اعنات (لزوم مالایلزم یا التزام)

آن است که شاعر یا نویسنده به قصد آرایش کلام یا هنرنمایی، آوردن حرف یا کلمه یی را ملتزم شود که اصلا‘ لازم نباشد.  مثال گلشن را به التزام حرف (ش) با روشن، جوشن قافیه کنند، در حالیکه میتوان با گلخن، مسکن، و تن مقفا ساخت.  مثال دوم: مایل را با شمایل متمایل،حایل مقفا سازد، در حالیکه میتوان با دل،گل، و حاصل نیز مقفا ساخت.

التزام کلمه آن است که شاعر یک کلمه را در هر بیت مکررآ ذکر نماید.  
حذف (تجرید)

یکی از فروع التزام است که شاعر یا نویسنده مقید باشد که حرف الف یا نون یا هیچکدام از حروف نقطه دار را استفاده نکند.

ذوقافیتین

اشعاری که دو قافیه پهلوی یکدیگر داشته باشد:

ای از مکارم تو شده در جهان خبر - افکنده از سیاست تو آسمان سپر

تشریع (توام)
یکی از انواع ذوقافیتین میباشد.  تشریع آن است که بنای شعر بر دو قافیه گذازند قسمیکه آنرا به هرکدام که ختم کنند و زن و قافیه صحیح باشد، مانند:

ساقیا فصل بهار و موسم گل وقت بستان - جام می ده تا به کی داری تعلل پیش مستان

چون اجزا را حذف کنیم، این بیت بیرون میشود:

ساقیا فصل بهار و موسم گل - جام می ده تا به داری تعلل

ذوبحرین (ذووزنین یا متلون و ملون)
شعری است که به دو وزن یا بیشتر از آن توان خواند
غارت جان گرمی رفتار او - آفت دل نرمی گفتار او

در دو وزن سریع (مفتعلن مفتعلن فاعلن) و رمل (فاعلاتن فاعلاتن فاعلن) خوانده میشود.

توشیح
آن است که در اول یا اواسط ابیات حروف یا کلماتی مرتب بیاورند که چون با هم یکجا شوند متضمن بیان مقصود باشد یا نام کسی بیرون آید، و آن شعر را موشح میگویند.
ای کف راد  تو در  جود  به از  ابر  بهار  -   خلق را با کف تو، ابر بهاری به چکار
بیش از اندازه‘ این طایفه، (بر بنده نهار -    جود تو بار گران) زان دو کف گوهر بار
دیگرانند چو من بنده و (من بنده زشکر -    عاجزم چون دگران) وز خجلی گشته فگار
عجز یکسو نه و انگار که (کردستم جرم -   سوی عفوت نگران) مانده و دل پر تیمار

توخداوندی،احسان کن و(این جرم به فضل - زین رهی در گذران) زانکه تویی جرم گذار                                 چنین استخراج میشود:

بر   بنده  نهاد ،  جود  تو  با ر گران   - من بنده زشکر، عاجزم چون دگران
کردستم جرم، سوی عفوت نگران - این جرم به فضل،زین رهی در گذران
+ نوشته شده در  Sat 31 Jan 2009ساعت 14:39  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

سخن یا کلام

                                  بخش اول                                             

                                                    سخن یا کلام

آهنگی میباشد که با حرکت زبان و دهن از حروف تشکیل یافته و برای بیان مقصود استفاده شود. به عبارت دیگر سخن یعنی تفهیم معانی مختلف و تشریح حالات متفاوت میباشد. سخن وقتی ادبی میشود که گوینده مقصود خودرا به بهترین وجه بفهماند,خاطر شنونده را برانگیزاند و باعث انقباض یا انبساط او شود.  این  خاصیت آن سخنی میباشد که دارای فصاحت، بلاغت، و دیگر محسنات لفظی و معنوی باشد.  دانستن همچون فنون ادبی را فنون (علوم) بلاغت یا صناعات ادبی میگویند.

                                                      نظم و نثر

سخن دو نوع میباشد: نظم و نثر
نظم سخنی است موزون و مقفی.  اما نثر سخنی را گویند که در قید وزن و قافیه نیست. 

نثر مسجع
آن است که جمله های قرینه دارای سجع (قافیه) باشد. اگر در قید سجع نباشد آنرا مرسل گویند، یعنی آزاد. یک نمونه’ نثر مسجع گلستان سعدی است.
در واقعیت نثر مسجع فاصله یی است بین نظم و نثر مرسل.
باید یادآور شد که هردو نثر بر دو قسم میباشند:
ا- نثر ساده و زودفهم
ب - نثر مشکل و مغلق
مثال نثر مرسل ساده - کیمیای سعادت

مثال نثر مرسل مشکل - بعضی قسمتهای کلیله و دمنه

مثال نثر مسجع ساده -  مناجات خواجه عبداله و گلستان سعدی
مثال نثر مسجع مشکل - تاریخ معجم. 

فنون بلاغت شامل سه فن است به نام های معانی و بدیع و بیان که بنام فن بدیع یا علم بدیع نیز یاد میشود.

فن بدیع
بدیع یعنی آرایش سخن فصیح و بلیغ، چه نظم باشد و چه نثر. اموری را که باعث آرایش کلام فصیح میشود، محسنات و صنایع بدیع میگویند مثال جناس،سجع، ترصیع....

فصاحت و بلاغت (سخندانی)
آن است که سخن درست و شیوا و مناسب حال و مقام باشد. درستی سخن آنست که اجزا’ کلام و ترکیبب بندی آن،موافق قواعد دستور و لغت باشد. آوردن کلمه’ نادرست را در فنون ادب مخالفت قیاس (ناهنجاری لفظ) و جمله’ غلط را دارای ضعف تا’لیف (سست پیوند) میگویند.

مخالفت قیاس (ناهنجاری)
آن است که کلمه موافق  قواعد لغت و دستور نباشد.  مثال:
خویش - گرفته شده از کلمه’ خوی
داوطلبین - درست آن داوطلبان است

جانآ ، زبانآ، حسب الفرمایش، حسب الخواهش غلط میباشند.

ضعف تا’لیف (سست پیوندی- سخن سست)
آن است که ترکیب جمله برعکس قوانین زبان باشد. مثال:
- استعمال ضمیر ذی روح در جمله’:
(قلم ها شکستند و کاغذ ها پاره شدند) به جای ضمیر مفرد - (قلم ها شکست و کاغذها پاره شد.)
- حذف کردن فعل بدون قرینه،مانند:

امروز هوا سرد (بود) و شاگردان سرما خوردند.آگر فعل (بود) را حذف کنیم جمله غلط میباشد.

اما اگر قرینه در کار باشد، جمله را میتوان با یک فعل نوشت. مانند:
(معلم وارد صنف و مشغول تدریس شد.)  


                                                      سخن شیوا

آنچه پیش از این آمد راجع به درستی کلام بود، ولی سخن شیوا آن است که جمله روان و نزدیک به فهم باشد.  درگوش شنونده خوش آیند و به مقصود گوینده رسا باشد. پنج شرط فوق بر سخن شیوا آمده است.

سلاست و جزالت (روانی و استحکام)
سخنی که روان باشد و پیچیده و مغلق نباشد، آنرا سلس و منسجم و آن حالت را سلاست و انسجام گویند.  
جزالت آن است که سخن فشرده و پرمغز و جمله دارای الفاظ قوی و محکم باشد.

غرابت (ناآشنایی)

کلمه‘ که در گوش مستمع سنگین و ناخوش آهنگ باشد آنرا غریب و نا آشنا، و آن حالت را غرابت می گویند.

مانند کلماتی که در زمان بسیار قدیم استفاده میشد اما امروز ناما‘نوس اند.

تنافر (ناسازگاری)

آن است که بین حروف و کلمات سازگاری و هم آنگی وجود نداشته باشد.  آنطور کلمات و عبارات را متنافر، و ضد آنرا ملایم و متلایم یعنی سازگار میگویند.  تنافر به دو قسم لفظی و معنوی است. تنافر لفظی هم به دو قسم است: تنافر حروف و تنافر کلمات:-

تنافر حروف - آنست که آنگ تلفظ کلمه بر زبان سنگین باشد. مثال: عهخع و یا در شعر مولانا:
دو دهان داریم  گویا همچو  نی
یک دهان پنهانست در لبهای وی
(ن) دوم نیز در کلمه‘ (پنهانست) باید ساکن ادا شود.  

تنافر کلمات - آن است که الفاظ جمله به تنهایی تنافر نداشته باشند اما خواندن آن جمله بر زبان سنگین باشد. مثال: (خواجه تو چه تجارت کنی.) ضد آنرا که به گفتن آسان باشد روان و متلایم میگویند.

تنافر معنوی یا تنافر جمل و عبارات - آن است که جمله های نثر یا مصرع های نظم هرکدام به تنهایی معنی داشته باشند، اما در مجموع (بیت) از لحاظ معنی با هم ناسازگار باشد. مثال: خانه‘ ملک و دین شود آباد - باده پیش آر هرچه باداباد

تعقید (پیچیدگی و دشواری) - جمله‘ که فهم آن دشوار و معنی آن پیچیده باشد، دارای تعقید است و تعقید به دو نوع لفظی و معنوی است:

تعقید لفظی - آن است که دشواری معنی جمله از جهت تقدیم و تا‘خیر یا حذف کلمات باشد:
من آن سپهر (م)که دایم چنانکه مهر به ماه
حرف م یا ام حذف شده و معنی دشوار.
تعقید معنوی - آن است که فهم جمله از جهت استعمال کنایات، مجازات...، دشوار باشد.

تتابع اضافات و کثرت تکرار
این دو نیز از عیوب فصاحت به شمار میروند اگر بی مورد و بدون ضرورت بکار روند.

تتابع اضافات - آوردن کسره های پی در پی:
اثر, وصف, غم, عشق, خطت

کثرت تکرار - آن است که یک کلمه را چند بار تکرار کنند:
یار یار است اگر یار وفادار بود
یار چون نیست وفادار کجا یار بود

 

                                     فصاحت کلمه و کلام و متکلم
فصاحت بر سه نوع است:
فصاحت کلمه (کلمه’ فصیح)- آن است که کلمه از سه عیب مبرا باشد:
-مخالف قیاس
-تنافر حروف
-غرابت (و کراهت در سمع)

فصاحت کلام (جمله)- آن است که از ترکیب کلمات فصیح ساخته شده باشد، و خالی از شش عیب باشد:
- ضعف تا‘لیف
- تعقید
- تنافر کلمات
- تنافر معنوی
- تتابع اضافات (بدون ضرورت)
- کثرت اضافات (بی مورد)

فصاحت متکلم - قدرت بیان و نیروی انشا’ سخن فصیح است.  متکلم فصیح کسی است که نیروی گشاده زبانی و انشای سخن فصیح داشته باشد. 

                                             بلاغت کلام و متکلم
بلاغت یعنی رسایی و صفتی است برای کلام و متکلم.  اما کلمه را بلیغ نمیگویند. 


بلاغت کلام - آن است که جمله فصیح، و برای بیان مقصود گوینده رسا، و مطابق و مقتضی حال و مقام باشد.  مثال در جاییکه مقام مقتضی ایجاز و اختصار است، سخن را موجز و مختصر بگویند و در موردی که مقتضی تفصیل و اطناب است، کلام را مفصل بیاورند.

بلاغت متکلم - قدرت انشای سخن بلیغ است، و مرادف آن را سخندانی میگویند.  متکلم بلیغ کسی است که قوه‘ بیان شیوا و بلیغ داشته باشد، و آن مخصوص به سه طایفه از اهل ادب است:
- شعرا
- نویسندگان
- سخنوران یعنی خطبا و وعاظ
اما قدرت ایجاد کلام فصیح بلیغ، اول مربوط به استعداد خداداد است،و دوم مربوط به تمرین و ممارست در عمل، مطالعه و تتبع آثار بلغا و استادان ادب.

 

+ نوشته شده در  Mon 26 Jan 2009ساعت 11:57  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

کشتگان این وطن

  

                        "حرص قانع نیست بیدل ورنه از ساز معاش

                                                            آنچه را در کار داریم اکثری در کار نیست"

این شعر حضرت ابوالمعانی بیدل را استاد بینش ګرامی در یکی از بزم های انجمن سخن به اقتراء ګذاشتند و این بنده شعر میهنی ذیل را سرود:

         ********         ********

   کشتگان این وطن را محشری در کار نیست

   محشری اینجاست آری،دیگری درکار نیست

   روزگار  عمریست می چرخد  به کام  رهزنان

   آخر   اینجا  کاوهء  آهنگری  در  کار  نیست

   اشک  و  آهء  بی نوایان  کارگر  هرگز  نشد

   دلنوازی، دلستانی، دلبری  در کار  نیست

   عقل  تاءثیری  گرفت  از  رنگ و بوی  آرزو

   عشق را نازم که گوید رهبری درکار نیست

   کشتی  نفس آنقدر  بار  گرانی  میکشد

   کز  برای  ایستادن لنگری  در کار نیست

   با پیمبر گفت جبرییل اندر آن شام عروج

   شوق دیدار ار بود بال و پری در کار نیست

   آری آری همتی  ای شهسواران  وطن

   اندر اینجا رهبر کور و کری در کار نیست

   حقه بازی کی سرآید، حقه گو در افگند

   نقش بازی، ساحری، جادوگری در کار نیست

   آتش  آلام ما  همواره می سوزد  اثیم

   شعلهء پاینده را خاکستری در کار نیست

 

* کاوهء آهنگر - شخصی که برعلیه ضحاک خونخوار قیام کرد و او را در کوه مازندران زندانی ساخت و سرانجام آفریدون عادل را بر سریر شاهی نشاند. 

 

+ نوشته شده در  Thu 18 Dec 2008ساعت 19:0  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

تحقیقی در باره’ حافظ

 

 

حافظم در مجلسی، دردی کشم در محفلی...

خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی از شعرای نامدار و مشهور قرن هشتم میباشد. دیری از وفات افصح المتکلمین شیخ اجل سعدی شیرازی نگذشته بود که حافظ بدنیا آمد.  معاصران حافظ عبارتند از:- خواجوی کرمانی، کمال خجندی،عماد فقیه، سلمان ساوجی، و شاه نعمت اله ولی.  قدیمی ترین شعر حافظ چنین است که به مدح جلال الدین مسعود شاه سروده :

خسروا،   دادگرا،   شیر دلا، بحر کفا –  ای  جلال  تو  به  انواع   هنر   ارزانی

همه آفاق گرفت و همه اطراف گشاد – صیت مسعودی و آوازهء شه سلطانی ... 

 

حافظ و شاه شیخ ابواسحاق:

شاه شیخ شاعر و شاعردوست بود، و سرخوش و عیاش. حافظ این غزل را:

"روز هجران و شب فرقت یار آخر شد – زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد"

به پیشواز او سرود و چندی بعد حق دوستی را با این قصیده:

"سپیده دم که صبا بوی لطف جان گیرد – چمن ز لطف هوا نکته بر جنان گیرد

جمال چهرهء اسلام شیخ ابو اسحاق    - که ملک در قدمش زیب بوستان گیرد..."

 ادا کرد.  غزل دیگر را که به ارتباط شکست شاه شیخ سرود چنین است:

"یادباد آنکه سر کوی توام منزل بود – دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

راستی خاتم فیروزهء بو اسحاقی – خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود..."

 

 حافظ و امیر مبارز:

امیر مبارزدر چهل سالگی توبه کرده بود. او خشک مغز و بی احساس بود. درتمام شهر محتسب بسیار گماشته بود.در میخانه هارا همه ببست و زبان نی و چنگ را همه ببرید.  حافظ این مرد را در اشعارش محتسب نامیده بود:

"دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند – پنهان خورید باده که تعزیر می کنند"     یا:

"درمیخانه ببستند خدایا مپسند – که در بستهء تزویر و ریا بگشایند"

 

حافظ و شاه شجاع:

شاه شجاع پسر امیر مبارز بود.  او برای بدست آوردن دل بسیاری از دانشمندان آنانرا فراخواند و حافظ که در چشمهای وی جای گرفته بود برایش چنین سرود:

"سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش -  که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش". 

حافظ تلخ ترین ایام زندگی خویش را سپری مینمود.او یگانه فرزندش را ازدست داد:

"دلا دیدی که آن فرزانه فرزند – چه دید اندر خم این طاق رنگین

به جای لوح سیمین در کنارش- فلک برسر نهادش لوح سنگین"

حافظ تازه این شعر را سروده بود که همسر نازنینش در گذشت.  باری گفته بود که :

"مرا در خانه سروی هست کاندر سایهء قدش – فراغ از سرو بستانی وشمشاد چمن دارم".  آری چنین همسری را که همچون پری از عیب بری بود این بار برایش چنین سرود:

"آن یار کزاو خانهء ما جای پری بود – سرتاقدمش چون پری از عیب بری بود".  چندی بعدشاه شجاع بزرگترین دوست ا و ووزیر دانشدوست خود را یعنی قوام الدین محمد صاحب عیار را به قتل میرساند. حافظ در وصف او گفته بود که:

"هزار نقد به بازارکاینات آرند – یکی به سکه صاحب عیار ما نرسد"، و اینک باید گفت:

"در کف غصهء دوران دل حافظ خون شد – از فراق رخت ای خواجه قوام الدین، داد".

در این ایام شاعری بنام عماد فقیه میزیست که در بازار خرافات کرامات میفروخت.  نامبرده گربهء داشت تیزهوش و دست آموز که هنگام نماز این گربه نیز خم و راست میگردید.  اما حافظ نکته سنج عماد را با یک غزلی آبدار فاش نمود:

"صوفی  نهاد  دام  و سر حقه  باز  کرد –  بنیاد  مکر  با  فلک  حقه باز کرد

ای کبک خوشخرام کجا میروی بایست – غره مشو که گربهء عابد نماز کرد"

چندی بعد شاه شجاع با حافظ چنان دشمنی و حسادت میورزد که حتی یکی از شعرهای حافظ را دست آویزی برای کفر گویی او قرار میدهد:

"گر مسلمانی از این است که حافظ دارد – آه اگر از پی امروز بود فردایی"

حافظ این بار در دام مرگ قرار میگیرد اما بوسیلهءیک مردعالم بنام  مولانا زین الدین ابوبکریک  بیت دیگر پیشتر از بیت ذکرشده اضافه مینماید:

"این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه میگفت – بر در میکدهء با دف و نی ترسایی"

و بدین ترتیب خودرا از چنگال مرگ نجات میدهد.

ولی حاسدان وی را چنان ملال میسازند که ناچار از شیراز دلگیر میشود:

"سخندانی و خوشخوانی نمی ارزند در شیراو- بیا حافظ که تا خود را به ملک دیگر اندازیم"

"ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز - خرم آنروز که حافظ رهء بغداد کند"

 سفر بغداد میسر نیفتاد و حافظ رو سوی یزد مینماید و به یزدیان مینویسد:

ای صبا با ساکنان شهر یزد ازما بگوی

کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما

گرچه دوریم از بساط قرب، همت دور نیست

بندهء شاهء شماییم و ثنا خوان شما

ای شهنشاهء بلند اختر خدارا همتی

تا ببوسم همچو گردون خاک ایوان شما

او تقریبآ در سال 764 به یزد رفت اما شاه یحی هرگز به حافظ التفاتی ننمود و حافظ نومید چنین بنوشت:

"دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن – در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن

گویی برفت حافظ از یاد شاه یحی    -  یارب بیادش آور درویش پروریدن"

مردم یزد نیز چندان قدرش را نداستند،

"خرم آن روز کز این منزل ویران بروم – راحت جان طلبم وز پی جانان بروم"

و بالاخره به یاری جلال الدین تورانشاه دوباره به شیراز رفت.  چندی بعد به خواهش سلطان محمود شاه عازم هند میشود اما تلاطم بحر مانع این سفر میگردد وناچار نامهء به محمود شاه میفرستد و مینویسد که:

"دمی با غم بسر بردن جهان یکسر نمی ارزد – به  می  بفروش  دلق  ما  کز این بهتر نمی ارزد

بس آسان می نمود اول غم دریا به بوی سود – غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی ارزد"

 

شخصیت ادبی حافظ

انقلاب حافظ در غزل

قبل از حافظ قصیده زیاد مروج بود و غزل که اوجش در زمان مولانا و سعدی بوده، پیش از حافظ تک مضمون بوده و مضمون آن سراسر عشق بود. چون مولانا و سعدی کار را به جایی رسانیده بودند که ازآن بالاتر نمی شد، حافظ به راهی دیگری قدم میگذارد و به  ابداع میکوشد.  حافظ غزل عارفانهء مولانا را با غزل عاشقانهء سعدی پیوند میزند و به ابیات غزل استقلال میبخشد. و این سبک مشخص او میباشد.

 

 فضل، فرهنگ، و مقام علمی حافظ

از دیوانش بر می آید که از دانش های گوناگون زمانش که در شیراز رایج بوده، بهره برده.  او در قرآن شناسی نیز مقام بلندی داشته و به قرائت های هفتگانه و روایتهای چهارده گانه هم وارد بوده.  در علم کلام نیز مهارت داشته و تلمیحات کلامی نظیر جبر و اختیار، نظریهء کسب و معاداندیشی جز مهمترین مضامین و معانی شعر اوست.  ناگفته نباید گذاشت که حافظ شاگرد و همسخن بزرگترین متکلم قرن هشتم یعنی قاضی عضدالدین ایجی بوده. 

 

 عرفان و اخلاق حافظ

حافظ چه در عرفان عملی سیر و سلوک و تهذیب نفس، چه در عرفان فلسله آمیز نظری،و چه در مکتب عاشقانهء عرفای فارسی و یا عربی مقام ممتازی دارد.  تلمیحات او در ادبیات فارسی کم نظیر اند. حضرت جامی در کتاب نفحات الانس ، ص 614 می فرماید: "سخنان حافظ چنان بر مشرب این طبقهء صوفیه واقع شده است که هیچکس را آن اتفاق نیفتاده.....".   فلسفهء اخلاق او نه به زهد و ترس و تعصب بلکه به اخلاق عارفانه و رندانه متعلق است یعنی آزادگی از ریا، حرص، و دروغ.   

 

 اندیشه و فلسفه در شعر حافظ

او ژرف اندیش و راز بین است.  باریک اندیشی و اصابت رای و اصالت فکر او از بسیاری فیلسوفان حرفه یی فراتر است.  در فلسفهء اسلامی مجال ابتکار محدود بوده و فیلسوفان به مسائل محدود سنتی میراثی می اندیشیدند و تکروی فکری خلاف عادت بود.  فلسفهء او فلسفهء حیات است و به قول شبلی نعمانی در شعرالعجم پرورش و گسترش فلسفهء خیام است.  در فلسفه به بوعلی سینا و فارابی نمیرسد اما با خیام و حلاج مقایسه میشود.

 

 سخنوری و صنعتگری

حافظ طبع فصیح دارد و فصاحت آفرین است.  ظریفترین مسئله در شعر وی صنایع ادبی لفظی و معنوی ایهام است که شعر حافظ مالامال آن است.  سر مشق اصلی فصاحت حافظ قرآن است که از آن به نهایت درجه سود برده است. اقتباس او ازلفظ و معنای  شعرای پیشین چندان عمیق است که اگر به آن غارت تعبیر کنیم نا محترمانه و نامنصفانه است چرا که حافظ آنرا تازه تر و زیباتر ادا کرده است. 

موضوع مهم دیگر اعتنای وی به بیان ملیح محاوره است مثل: " که مپرس" "بهتر از این" "یعنی چه" "غم مخور" "چه شد" " جان شما".

مسئلهء بعدی سلامت نحو جملات در شعر اوست. 

مانند: "حاشا که من بموسم گل ترک می کنم..."و "فاش میگویم و از گفتهء خود دلشادم...".

اگر بخواهیم اینها را بشکل نثر بنویسیم اصلا محل اجزای جمله تغیر نمی کند. بیشتر ردیف ها به صفت "فعل" آمده اند و ردیف اسمی بسیار کم استفاده شده، تقریبآ ده بر یک.

 

 اسطوره سازی حافظ

نخستین وجه امتیاز و اهمیت هنری اوست.  یعنی در آفریدن اشیاء و اشخاص فرا-واقعی (نه واقعی و نه غیر واقعی) در واقعیت فرا زمانی و فرا مکانی. 

مثال:  پیر مغان از ترکیب (پیر طریقت و پیر میفروش)، دیر مغان از ترکیب (خانقاه و خرابات)، می (با سه چهرهء ادبی، عرفانی، و انگوری)، رند از ترکیب (صوفی کامل و گدای ره نشین دردنوش یک لاقبا) و جامش نیز جام عادی نیست بلکه جام جهان بین یا جهان نما میباشد.

 

 رند و رندی حافظ

  از برساخته های حافظ است.  از یک سو انسان کامل را از عرفان میگیرد و از سوی دیگر به معنی اصلی اش که شخص لاابالی و آزاده است و در برابرارزش های تحمیلی و دروغین طغیان میکند، باز میگرداند. رند دیگر را برعلیه زاهد می آفریند.  و رند آخر را برصورت خود (حافظ) میپردازد.  و این رند را با صفاتی چون اهل توکل و تساهل،اهل ظرافت و زیبایی های زندگی، اهل نیاز و شکسته دلی در برابر خداوند، و اهل عشق می آفریند.  این رند چون خود او نظرباز و نکته گو، بیزار از زهد و ریا و منکر طامات نام و ننگ و صلاح و تقوا و جاه و مقام بی اعتبار دنیوی است. کلمهء رند و رندی را در دیوانش در حدود هشتاد بار بکار برده است. 

 

 حافظ و موسیقی

خوشخوانی و خوش لهجگی، به اقتضای قرآن شناسی، حدیث مشهوریست در شعر وی زیرا حافظ قرآن را به ترتیل و تغنی میخوانده. 

او از خوشترین بحور عروضی استفاده کرده و بحر دلنشین رمل بر وزن "در ازل پرتو حسنت.." را 139بار از جمع 495 غزل  در دیوانش بکار برده.  در دیوانش حتا یک نمونه از کاربرد اوزان نامطبوع موجود ندارد.  مسئلهء دیگر از نشانه های مهارت وی در موسیقی هم آوایی و هم نوایی است.  او بیش از هر شاعر دیگر از واج آرایی استفادهء اعظمی نموده، یعنی از کاربرد هنرمندانهء مکرر یک حرف بیش از حد عادی در یک مصراع

نظیر: "خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد" و "رسم عاشق کشی و شیوهء شهرآشوبی". 

 

 فال حافظ

هر هنر راستی چند وجهی و چند گونه میباشد مثال لبخند ژوکوند. در قدیم به دیوان او "لسان الغیب" لقب داده بودند که بعد ها این صفت به خود شاعر اطلاق گردید. داستانهای بسیاری راجع به راست افتادن فال حافظ موجود است.  مثال:در هنگام تدفینش برای رفع منازعه (ملا های وقت جسد حافظ را میخواستند به بیرون شهر انتقال دهند" به اشعارش رو آوردند و به این وضاعت حافظ فرمود  "قدم دریغ مدار از جنازهء حافظ - اگر چه غرق گناهست میرود به بهشت "و اهلی شیرازی که نظر به وصیت نامه اش میخواست در نزدیکی های مقبرهء حافظ دفن شود، اما هوا خواهان حافظ تردید میکردند،سرنوشت با فالی چنین رقم زده شد: "رواق منظر چشم من آشیانهء تست -کرم نما و فرود آ که خانه خانهء تست."

در واقع او نه دارای کشف و کرامات بوده و نه مدعی آن، ولی صدق داشته.  غیب دان نبوده اما به ژرفی و گستردگی زیسته است.

وجوه امتیاز دیگر، طربناکی و روح امیدواری و عشق و آرزومندی است که در دیوانش موج میزند: "مژده ایدل که مسیحا نفسی می آید.."،" یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور.." "نفس باد صبا مشکفشان خواهد شد...".  طنز و تجاهل العارف و ملاحت نیز جای خود را دارد.  طنز اوبرعکس سعدی و زاکانی به هزل نمیرسد، چه رسد به هجو و بد زبانی و دریدن پردهء عفاف. 

 

 حافظ هم مضمون گراست و هم معنی گرا

به یک تعبیر قدیمی میتوان شعرا را به دو دسته تقسیم کرد:

شعرای لفظ گرا مانند: انوری،خاقانی، و عنصری...

شعرای معنی گرا مانند: ناصر خسرو، عطار، و مولانا...

اما بعضی شعرا به هردو دسته متعلق اند نظیر: رودکی، نظامی، سنایی، خیام، سعدی، و حافظ. 

 مضمون – یعنی معنی جزئی متکی به مناسبات لفظی و رایج در سنت شعر که با موجودات و روابط شعری سرو کاردارد.

معنی – فکر و فرهنگی که لزومآ شاعرانه نیست اما در شعر بیان میشود

 

 مضمون سازی:

شراب خورده وخوی کرده می روی به چمن

که  آب  روی  تو  آتش  در  ارغوان  انداخت

به بزمگاهء  چمن  دوش  مست  بگذشتم

چو  از دهان  توام  غنچه در گمان  انداخت

ز شرم آن که به روی  تو  نسبتش  کردم

سمن بدست صبا خاک در دهان انداخت

در همین بیت به معنی آفرینی نیز میپردازد:

نبود  نقش دو عالم  که رنگ  الفت بود -

زمانه  طرح محبت نه  این زمان  انداخت                            

من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش  

هوای مغبچگانم در این و آن  انداخت                          

کنون به  آب می لعل خرقه  میشویم 

نصیبهء  ازل  از  خود  نمی  توان  انداخت                           

مگر گشایش حافظ در این خرابی  بود 

که بخشش  ازلش  در می مغان انداخت

یا: چشم حافظ زیربام قصر آن حوری سرشت 

شیوهء جنات تجری تحت الانهارداشت

 عظمت هنری حافظ این است که در عین سخنوری و رعایت لفظ، حانب معنی را فرونگذاشته بلکه مقدم داشته. او بیش از هر شاعر دیگر از پیشینیان خود یعنی از سنایی،عطار،خاقانی،نظامی... بهرهء زیاد برده است. کمال الدین اسماعیل مشهور به "خلاق المعانی" که ازمضمون پردازترین  شاعران فارسی زبان است، استاد حافظ در شیوهء سخنسرایی است.  ثانیآ متآثر سخن سعدی نیز بوده است.  اما غزلهای ایهام پرورد خواجو استاد و مقتدای حافظ در غزلسرایی شمرده شده اند.  در این مورد چنین آمده است:

استاد غزل سعدی نزد همه کس اما - دارد غزل حافظ طرزسخن خواجو

 

 شباهتهای شعرهای حافظ با اشعار دیگرشاعران

سنایی:

آنکه مستغنی بد ازما هم بما محتاج بود

 ما به او محتاج بودیم او بما مشتاق بود (حافظ)

ساقیا برخیز و می در جام کن          

ساقیا برخیز و در ده جام را (حافظ)

 انوری:

نگر تا حلقهء اقبال نا ممکن نجنبانی           سلیما، ابلها، لابلکه محروما و مسکینا

حافظ:

خیال چنبرزلفش فریبت می دهد حافظ        نگر تا حلقهء اقبال  نا ممکن  نجنبانی

دانی غرضم ز می پرستی چه بود    تا همچو تو خویشتن پرستی نکنم (انوری)

حافظ:

به می پرستی از آن نقش خود زدم برآب    که تا خراب کنم نقش خود پرستی را

خاقانی:

دارم از چرخ تهی دو گله چندان که مپرس

دارم از زلف سیاهت گله چندان که مپرس ( حافظ)

ای صبحدم ببین که کجا میفرستمت         نزدیک آفتاب وفا میفرستمت (خاقانی)

ای هدهد صبا به سبا میفرستمت            بنگر که از کجا بکجا میفرستمت (حافظ)

ظهیر فاریابی:

گیتی ز فر دولت فرماندهء جهان  -    ماند به عرصهء ارم و روضهء جنان

حافظ:

شد عرصهء زمین چو بساط ارم جوان -  از پرتو سعادت شاه جهان ستان

سپیده دم که هوا مژدهء بهاردهد  -  دم هوا مدد نافهء تتار دهد (ظهیر)

سپیده دم که صبا بوی لطف جان گیرد - چمن زلطف هوا نکته بر جنان گیرد(حافظ)

 نظامی:                                                  حافظ

بیا ساقی آن جام آیینه فام                          بیا ساقی آن آتش تابناک

بیا ساقی آن بکر پوشیده روی                      بیا ساقی آن بکر مستور مست

هرچه خلاف آمد عادت بود                            در خلاف آمد عادت بطلب کام مکن

عطار:                                                     حافظ:

بیا که قبلهء ما گوشهء خراباتست                 بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است

حدیث عشق در دفتر نگنجد                         که علم عشق در دفتر نباشد

درد هرکس به قدر طاقت اوست                    فکر هرکس به قدر همت اوست

کمال الدین اسماعیل:

ور  باورت  نمی کند  از بنده این دلیل          از   گفتهء   کمال   دلیلی   بیاورم

"گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر            آن مهر برکه افگنم آن دل کجا برم"

اما این بیت به نوبت تضمینی است از شعر مسعود سعد.

خامش چو پیاله با دل خونین باش (کمال)           

 با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام(حافظ)

 اوحدی مراغه ای:

کاین کار مشکلست و به خون جگر شود (اوحدی)             

آری شود ولیک بخون جگر شود(حافظ)

خلقی متحیرند دروی -  تا خود هوس کدام دارد (اوحدی)     

 ما و می و زاهدان و تقوی -  تا یار سر کدام دارد (حافظ)

 خواجو:                                                   حافظ:

همچنین رفتست در عهد ازل تقدیر ما              کاینچنین رفتست در عهد ازل تقدیر ما

خرم آن روز که از خطهء کرمان بروم                 خرم آن روز کز این منزل ویران بروم

خرقه رهن خانهء خمار دارد پیرما                    روی سوی خانهء خمار دارد پیر ما.....

واپسین روزگار

در آخرین روزهای عمر خود،حافظ این غزل تب آلود را برای شاه منصور سرود:

"فاتحهء چو آمدی بر سر خستهء بخوان - لب بگشا که میدهد لعل لبت به مرده جان..."

 

 سرانجام این شاعر بی بدیل و بی نظیر داعی اجل را لبیک میگوید و راهی دیار ابدیت میشود. روحش شادباد!

 

منابع:

دیوان حافظ شیرازی (غنی - قزوینی)

بلبل باغ جهان حافظ (زندگینامه) - محمد کاظم مزینانی

بلبل باغ جهان حافظ (غزلنامه) - محمد کاظم مزینانی

حافظ نامه - بهاالدین خرمشاهی

دایرةالمعارف

+ نوشته شده در  Wed 15 Oct 2008ساعت 14:27  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

آنکه


    

   آنکه هر روز انتظار من است
   نفس سرد بی قرار من است
   آنکه در سینه می طپد هردم
   لاله گون قلب داغدار من است
   آنکه اسرار دل هویدا کرد
   چشم خونین و اشکبار من است
   آنکه پایان ندارد اندوه اش
   قصهء تلخ روزگار من است
   آنکه بر بخت من همی گرید
   شمع تابنده بر مزار من است
   آنکه خندان بود چو میگریم
   دلبر شوخ میگسار من است
   آنکه جادو نگاهش آموزد
   به جهان، نرگس نگار من است
   آنکه سرو چمن به پایش شد
   راست گویم که قد یار من است
   آنکه هر روز از پیش دل من
   می رود، آهوی سوار من است
   آنکه افسانهء وفاش، اثیم
   به جهان ماند یادگار من است

*** *** *** *** *** *** *** ***

   وضع جهان به مردم نادان ندیده به
   خون جگر به سوی شفق نارسیده به
   کو خاطری که چاره شود غصهء ترا
   اشکی که می چکد ز رخت ناچکیده به
   تخم  امید   را  به  گلستان   آرزو
   ارچند  کاشتیم  ولی  نارسیده  به
   دردیست درد هجر و دوایش دو لعل یار
   یارب مرا دو لعل لبش ناچشیده به
   دارم امید آنکه رسد دور بی کسان
   قد دوتای پیر فلک ناخمیده به
   آخر برادران همه از جور روزگار
   گفتند کاش یوسف ما ناخریده به
   گفتم اثیم شکوهء از دور روزگار
   اما به گوش اهل جهان نا شنیده به

هردو شعر را به تاریخ ششم جولای 2008 سروده ام. 

+ نوشته شده در  Sun 6 Jul 2008ساعت 15:35  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

ناشناس

 

  تقدیم به دوست عزیزم جناب دکتور ناشناس!

   گر  بگذرد   ز  باغ  نسیم  نوای  تو 
  بلبل شود خموش ز رشک صدای تو

   گفتی "شگفتگی نکند رو بسوی من"1

  تو خود بهار نازی و گل نقش پای تو

   نازم به بخت کشتی عمرت دمی ببین

  نوح  گشته هم نوای تو و ناخدای تو

   در محفلیکه طوطی شیرینسرا تویی

  ناکس بگو به دیده کشد خاک پای تو

   عمری غزل بسان دُرِ ناب سفته یی

  ای وا  به  ملتی که  نداند بهای  تو

   زان دم که با اثیم سخن از وفا زدی

   هرجا  که گوش می نهد آید ندای تو

1 اشاره به آهنگ (هرگز شگفتگی نکند رو بسوی من)

+ نوشته شده در  Sat 14 Jun 2008ساعت 21:45  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

ترجیع بند


                            ترجیع بند

 فریاد   شنو  که   بر   زبانم------- دودیست رسد زاستخوانم

خورشید جهان فروز گویا-------  پیمانه   کشیده   ا ز  نهانم

آن گلرخ من که قدکشید از------  خون جگر و هوای  جانم

امروز گرفته راهء فرقت------- نه پرسد ازاین ونی ازآنم

او میرود و بخاک پایش------- دو دیده و دل بخون نشانم

                     هیهات که مهر ماهرویان

                     فانی بود همچو این جهانم

 مهتاب کجا و خال رویش------ گل نیست بسان رنگ وبویش

نازک بدنی  که ناز دارد ------ با  باد  صب ا  نسیم  کویش

شب مانده بظلمت وسیاهی----- از طره وحلقه های مویش

اما  دل  من  شرار  گیرد -----  از مجمر دل فریب خویش

هرلحظه در سرای حیرت----- بگشوده ام از امید سویش

                   هیهات که مهر ماهرویان

                   فانی بود همچو این جهانم 

 نه میل گل و بهار دارم ----- نه  آرزوی  قرار  دارم

بنشسته به یاد نرگس او -----من با دو جهان چکار دارم

پروانه رخی که من بیادش--- در سینه دلی چو نار دارم 

از بدر و هلال ماه گویند ---- من دیده  بروی یار دارم

گرعشوه کند بسوی من باز -- از مهر دو عالم عار دارم

               هیهات که مهر ماهرویان 

             فانی بود همچو این جهانم

 

+ نوشته شده در  Sat 10 May 2008ساعت 7:52  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

رباعی و دو بیتی

   دیشب که درِِ لبش به لب می سفتم
   آهسته به گوش خویشتن می گفتم
            کاین نقش معجبیست از کلک خیال
                  زان دم که به یادعارضش می خفتم

                             لعل  تو به سرخی  بدخشان  ماند
                             گرد رهء تو به در و مرجان ماند
                                       افسوس که سردی مزاجت با من
                                        دیدم که به سردی زمستان ماند

                                                مرا جان بی رخ جانان چه باشد
                                                مرا این درد بی درمان چه باشد
                                                          نصیحت گو فلک راهرچه گویی
                                                          مرا حرف  دل  نادان  چه  باشد

                                                                      منم مجنون رخساری نگاری
                                                                      اسیر  حلقه  و  زنجیر  یاری
                                                                                  نگیرم دل به دیگر لاله رویی
                                                                                  نبندم  با  دگر  یاری  قراری
َ
+ نوشته شده در  Tue 1 Apr 2008ساعت 19:31  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

بهاریه

                                                    بهاریه

 

    برخیز  بیا  جانا  کان  رفته نگار  آمد

                             آنکو  که  رمید  از ما  امروز کنار آمد

   اقبال    بلند  ما   امرو ز  هویدا   شد

                             کان شاهد هرجایی   با شیوهء  پار آمد

   ساقی قدحی پرکن  وانگه به حریفان ده

                            بشتاب  چو  میدانی  هنگام   خمار  آمد

   لبخند  گل و سنبل  زانروست که قناری

                          خوش گفت که دی رفت و آرام وقرار آمد

   سبز است یمین من سرخ است یسار من

                          یارب به چه تمکینی  این  دیده شکار آمد

   مطرب قدری  سر کن  آهنگ طربناکی

                           حرفی دل مشتاقان  در پردهء تار آمد

                مست   است اثیم  ما  گویا به  مشام  او

                با  نفخهء  نوروزی   پیغام  بها ر  آمد

 

 

+ نوشته شده در  Tue 4 Mar 2008ساعت 14:0  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

بیا ساقی بده جامی

 

  بیا ساقی بده جامی  مرا  زان  بادهء خوشرنگ

                            که از جمشید خاتم گیرد،  از کاووس کی اورنگ

   شبی عیش است و مطرب خوشنواز و طالعی فرخ

                           خنک  آندم که  تا دیری  در آغوشت بگیرم تنگ

   عقیق لب چو بگشایی، کجا آن چشمهء حیوان

                            فلک گوید  که اینجا  آ‌ب و آتش میستاید  جنگ

   به بالا سرو را خسرو  به رخ مهتاب را حاجب

                            ز ثری  تا  ثریا  را عنانت  شد  بدین  نیرنگ

                     اثیما گوی  بخت  تو  به  چوگان عذارش  شد

                     دل و جانت بشد آندم که چون افتادی اندر چنگ

+ نوشته شده در  Sat 12 Jan 2008ساعت 15:52  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

نمی کردم چه می کردم

     به یادت باده  در  ساغر نمی کردم چه می کردم

                                            ز مژگانت به دل خنجر  نمی کردم چه می کردم

     حدیث  زلف  مشکین تو  و  بخت سیاهء  خود

                                             به گوش شامگاهان سر نمی کردم چه می کردم

     چو دیدم  سرخیی  لعلت  سراپا  آتشم  بگرفت

                                           اگر رغبت به این اخگر نمی کردم چه می کردم

     ز هجران  تو  شد بیت الحزن  معموره ء عشقم

                                           خرابش  با دو چشم  تر نمی کردم چه می کردم

     چو  دیدم  شمهء  حسن  ترا  در  چهرهء مهتاب

                                           سفر  در  پرتو   اختر  نمی کردم چه می کردم

     رموز  عشق را  از چشم  تو  آموختم  ای جان

                                        به خود این شیوه را رهبر نمی کردم چه می کردم

                            به کنج  خلوتی  با خود  همی گفتا  اثیمت  دی

                           به این شعر ترم خوگر نمی کردم چه می کردم

سرودهء فی البدیههء بنده در اقتفای غزل مشفق کاشانی  (بدور زندگی نوشم شراب از خون دل اما
اگراین باده در ساغر نمی کردم چی میکردم) - لیل ۲۶ نوامبر ۲۰۰۷ 

 

+ نوشته شده در  Mon 26 Nov 2007ساعت 22:26  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

زین گذرگه به خیال تو گذر باید کرد

               زین  گذرگه  به  خیال  تو گذر باید کرد

                                                 زین  نظرگه  به جمال تو نظر باید کرد

 

                 تکیه  بر حلقهء  زهد  از چه نمایم جانا 

                                                در خم   حلقهء  زلف  تو سفر باید کرد 

    

                 می نگنجد  به زبان  نام  رقیبانم زانک

                                                 لب همان به و زبان بهر تو تر باید کرد

 

                 گر از آن گوشه به دشنام کلامی گویی 

                                               گوش جانرا چوصدف بهرگهرباید کرد   

  

                 خاک  کویت بسرم  تاج شهان را ماند

                                                کیمیاییست  کنون  کحل بصر  باید کرد 

 

                              بوسهء خواهد  اثیم  از لب  شکرشکنت         

                              تا بدان بوسه جهان راچو شکر باید کرد
+ نوشته شده در  Tue 14 Aug 2007ساعت 17:51  توسط مسعود اثیم رحیمی  |